سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )

153

زبور آل داود ( فارسى )

سيد فرمود : اى امير ! ما را چه مذهب است كه بد است ؟ فرمود كه : شما سبّ صحابه مىكنيد و رافضى مذهبيد . سيد فرمود كه ما خود متابعت جدّ و آباء خود كرده‌ايم . اگر مخالفان جدّ خود را بد گفته باشيم غالبا عجب نباشد . اما عجب از آنكه شما مىخواهيد كه با وجود اين فسق و فجور و سفك دماء و هتك استار مسلمانان و اخذ اموال اهل اسلام ، كه در مجلس شما و نوكران شما ، هر لحظه واقع است مرتكب امر به معروف و نهى از منكر [ شويد . امر به معروف و نهى از منكر ] بر خود و اتباع خود واجب است و بعد از آن بر ساير مردم ، چندان كه قدرت باشد . چون اين معنى از خدام شما به هيچ وجه واقع نمىشود ، كى شما را رسد كه ديگران را بدين خطاب مخاطب سازيد ؟ قصه دراز كردن چه احتياج ؟ هر چه خاطر شماست بفرماييد تا همچنان كنند . . . حضرت امير تيمور گفت كه من چه كنم ؟ اينها مىگويند كه آنچه شما مىكنيد و اعتقادى كه بدان راسخيد بد است . علما و دانشمندان را كه حضار مجلس بودند مخاطب ساخت . سيد فرمود كه هر كه نامشروع گويد و كند و فرمايد بىقاعده گويد . علما چرا به حضرت شما نمىرسانند هر لحظه خون چندين گويندهء لا إله الّا اللّه محمدا رسول اللّه را به امر شما ريخته مىگردانند و اموال را به تاراج مىبرند . اين چنين نيك نيست و اگر گفته‌اند چرا شما قبول نكرده‌ايد و آنچه در حق ما گفته‌اند در محل قبول افتاد ؟ » سرانجام تيمور دستور مىدهد كه سادات را از بارگاه بيرون برند و در برابر بارگاه براى اجراى مجازات بنشانند . اسكندر شيخى زانو زد كه اينها خونى من هستند و آنان را به من سپارند كه قصاص كنم . اما تيمور گفت « اينها تنها خونى تو نيستند . ملك رويان را نيز اينها كشته‌اند . » سپس دستور داد كه ملك طوس را حاضر كنند و به دو گفت « خونى تو كدام سيد است تا به تو سپرده شود تا قصاص بكنى ؟ » اما ملك طوس كه مردى بزرگ زاده بود گفت : « ايشان هيچ كدامين مردم ما را قتل نكرده‌اند كه بر ما قصاص لازم آيد شرعا . زيرا كه در صف هيجاء تيرى از نوكران ايشان بر